یک پلاک - سامانه جامع اطلاعات شهدا
خدایا به حق این خوبان ما رو هم خوب کن

بیشتر وقتها دیر می رسید. معلمش شاکی شده بود. مادرش را خواستند، او هم خبر نداشت. قرار شد پاپی اش شوند. دیدند موقع اذان که می شود به دو می رود مسجد محمودیه، اذان را می گوید، نمازش را به جماعت می خواند و بعدهم دست هایش را بلند می کند برای معلمها و... دعامی کند و باز به دو برمی گردد مدرسه. بیشتر اوقات هم از دیوار می پرید توی حیاط مدرسه. فردا معلمش سرصف، جلوی همه دست حسن را گرفت و گفت «خدایا به حق این خوبان ما رو هم خوب کن.»

خدایا به حق این خوبان ما رو هم خوب کن
23

بیشتر وقتها دیر می رسید. معلمش شاکی شده بود. مادرش را خواستند، او هم خبر نداشت. قرار شد پاپی اش شوند. دیدند موقع اذان که می شود به دو می رود مسجد محمودیه، اذان را می گوید، نمازش را به جماعت می خواند و بعدهم دست هایش را بلند می کند برای معلمها و... دعامی کند و باز به دو برمی گردد مدرسه. بیشتر اوقات هم از دیوار می پرید توی حیاط مدرسه. فردا معلمش سرصف، جلوی همه دست حسن را گرفت و گفت «خدایا به حق این خوبان ما رو هم خوب کن.»

خاطرات شهدا
زنده زنده سوخت اما آخ نگفت

شهید آوینی: حسین خرازی نشست ترک موتورم بین راه، به یک نفربر پی‌ام‌پی برخوردیم که در آتش می‌سوخت فهمیدیم یک بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می‌سوزد! من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده‌ی خدا با بقیه همراه شدیم گونی سنگرها را برمی‌داشتیم و از همان دو سه متری، می‌پاشیدیم روی آتش جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می‌سوخت، اصلاً ضجه و ناله نمی‌زد! و همین پدر همه‌ی ما را درآورده بود! بلند بلند فریاد می‌زد: خدایا! الآن پاهام داره می‌سوزه! می‌خوام اون‌ور ثابت قدمم کنی! خدایا! الآن سینه‌ام داره می‌سوزه! این سوزش به سوزش سینه‌ی حضرت زهرا نمی‌رسه! خدایا! الآن دست‌هام سوخت! می‌خوام تو اون دنیا دست‌هام رو طرف تو دراز کنم! نمی‌خوام دست‌هام گناه کار باشه! خدایا! صورتم داره می‌سوزه! این سوزش برای امام زمانه! برای ولایته! اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت! آتش که به سرش رسید، گفت: خدایا! دیگه طاقت ندارم دیگه نمی‌تونم دارم تموم می‌کنم لااله الا الله خدایا! خودت شاهد باش! خودت شهادت بده آخ نگفتم! آن لحظه که جمجمه‌اش ترکید، من دوست داشتم خاک گونی‌ها را روی سرم بریزم! بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت حال حسین آقا از همه بدتر بود دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می‌کرد و می‌گفت: خدایا! ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟ ما فرمانده ایناییم؟ اینا کجا و ما کجا؟ اون دنیا خدا ما رو نگه نمی‌داره بگه جواب اینا رو چی می‌دی؟ زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم و هر طوری بود راه افتادیم. تمام مسیر را، پشت موتور، سرش را گذاشت روی شانه‌ی من و آن قدر گریه کرد که پیراهن و حتی زیر پوشم خیسِ اشک شد. شهید سردار حاج حسین خرازی: مسئولین مملکت ما چطور می‌خواهند جواب این خون‌ها را به خدا و مردم بدهند نمی‌دانم.

ادامه مطلب
64
پرکارها شهید می‌شوند

اسفند سال ۸۸ بود مثل هر سال در تالار وزارت کشور برای سالگرد شهیدان آقا مهدی و آقا حمید باکری مراسمی برگزار شده بود. محمدرضا زنگ زد و گفت: میای مراسم؟ گفتم: می‌آیم چطور؟ گفت: «حتما بیا سخنران مراسم حاج قاسم است» مقابل تالار باهم قرار گذاشته بودیم همه صندلی ها پر بود روی لبه یکی از سکوها جایی پیدا کردیم همان جا نشستیم. وقتی حاج‌قاسم داشت حرف هایش را جمع‌بندی می‌کرد محمودرضا یک مرتبه برگشت و گفت: «حاج قاسم فرصت سر خاراندن هم ندارد. این کت و شلواری را که تنش هست میبینی باور کن این را به زور قبول کرده که برای مراسم بپوشد والّا اینقدر هم وقت برای تلف کردن ندارد.» موقع پایین آمدن از پله ها به محمودرضا گفتم نمی‌شود حاج قاسم را از نزدیک ببینیم؟ گفت : «خجالت میکشم توی صورت حاج‌قاسم نگاه کنم بس که چهره اش خسته است.» محمودرضا خودش هم همین طور بود؛ همیشه خسته. پرکار بود و به پرکاری اعتقاد داشت. می گفت من یک بار در حضور حاج قاسم برای عده ای حرف می زدم که گفتم: «من اینطور فهمیدم که خداوند شهادت را به کسانی می دهد که پرکار هستند و شهدای ما در جنگ اینطور بوده اند. حاج‌قاسم حرفم را تایید کرد و گفت بله همینطور بود.»

ادامه مطلب
96