خاطرات شهدا

برای نجات تو قرآن و دعا می خوند...

پسرمان حامد، شیراز به دنیا آمد. زایمان مشکلی داشتم. خیلی طول کشید. همه نگران حالم بودند. خانم دکتر خیلی از روحیه یوسف خوشش آمده بود. بعدها به من گفت《شوهرت بدون اینکه مثل بقیه سرو صدا کنه و شلوغ بازی دربیاره، خیلی آروم نشسته بود و برای نجات تو قرآن و دعا می خوند.》

24
برای نجات تو قرآن و دعا می خوند...
24

پسرمان حامد، شیراز به دنیا آمد. زایمان مشکلی داشتم. خیلی طول کشید. همه نگران حالم بودند. خانم دکتر خیلی از روحیه یوسف خوشش آمده بود. بعدها به من گفت《شوهرت بدون اینکه مثل بقیه سرو صدا کنه و شلوغ بازی دربیاره، خیلی آروم نشسته بود و برای نجات تو قرآن و دعا می خوند.》