خاطرات شهدا

قلبش را پشت در خانه اش جا گذاشته...

آفتاب نزده از خانه زد بیرون. همین طور آمد و نشست کنار راننده که بروند اهواز. از کرمان راه افتادند و دو سه ساعت بعد رسیدند به سیرجان. آن موقع بود که حرف دل فرمانده آمد سر زبانش. معلوم شد قلبش را پشت در خانه اش جا گذاشته و آمده. به راننده اش گفت: «دیشب شب ازدواجم بود.» . حاج آقا شما می موندید. چرا اومدید؟ . نه، جبهه الان بیشتر به من نیاز داره. به جای رخت دامادی، لباس رزم به تن آمده بود پشت خاکریز، توی سنگر، وسط میدان نبردی که آتش و خمپاره و گلوله از زمین و آسمانش، جای نقل ونبات را گرفته بود. تازه عروس خانه اش را از همان روزها سپرده بود به خدا. يقين داشت که خدا بیشتر از خود حاجی مراقب اوست.  

5
قلبش را پشت در خانه اش جا گذاشته...
5

آفتاب نزده از خانه زد بیرون. همین طور آمد و نشست کنار راننده که بروند اهواز. از کرمان راه افتادند و دو سه ساعت بعد رسیدند به سیرجان. آن موقع بود که حرف دل فرمانده آمد سر زبانش. معلوم شد قلبش را پشت در خانه اش جا گذاشته و آمده. به راننده اش گفت: «دیشب شب ازدواجم بود.» . حاج آقا شما می موندید. چرا اومدید؟ . نه، جبهه الان بیشتر به من نیاز داره. به جای رخت دامادی، لباس رزم به تن آمده بود پشت خاکریز، توی سنگر، وسط میدان نبردی که آتش و خمپاره و گلوله از زمین و آسمانش، جای نقل ونبات را گرفته بود. تازه عروس خانه اش را از همان روزها سپرده بود به خدا. يقين داشت که خدا بیشتر از خود حاجی مراقب اوست.