خاطرات شهدا

هیچ وقت التماس دعا نمی گفت

هیچ وقت التماس دعا نمی گفت یادم نمی آید این لقب را از او شنیده باشم هیچ وقت «قبول باشه» هم از او نشنیدم میدانستم شهادتش حتمی است برای همین یکی دو باری از او طلب شفاعت کردم اما سکوت کرد. هیچ وقت حتی از سر شکسته نفسی نگفت مثلاً ما لایق نیستیم یا مارا چه به این حرف ها. هیچ وقت از معنویات حرف نمیزد تا جایی که می توانست آدم را می پیچاند که حرف از زبانش راجع به معنویات نکشی. سلوک معنویش بسیار مکتوم بود. از هر حرف یا هر حرکتی که کوچکترین حکایتی از تقوای او داشته باشد همیشه پرهیز می‌کرد. معامله‌ای را که با خدا کرده بود تا آخر برای همه کتمان کرد و زهدی به کسی نفروخت و بالاخره اینکه، همه را رنگ کرد و رفت.

126
هیچ وقت التماس دعا نمی گفت
126

هیچ وقت التماس دعا نمی گفت یادم نمی آید این لقب را از او شنیده باشم هیچ وقت «قبول باشه» هم از او نشنیدم میدانستم شهادتش حتمی است برای همین یکی دو باری از او طلب شفاعت کردم اما سکوت کرد. هیچ وقت حتی از سر شکسته نفسی نگفت مثلاً ما لایق نیستیم یا مارا چه به این حرف ها. هیچ وقت از معنویات حرف نمیزد تا جایی که می توانست آدم را می پیچاند که حرف از زبانش راجع به معنویات نکشی. سلوک معنویش بسیار مکتوم بود. از هر حرف یا هر حرکتی که کوچکترین حکایتی از تقوای او داشته باشد همیشه پرهیز می‌کرد. معامله‌ای را که با خدا کرده بود تا آخر برای همه کتمان کرد و زهدی به کسی نفروخت و بالاخره اینکه، همه را رنگ کرد و رفت.

پرکارها شهید می‌شوند

اسفند سال ۸۸ بود مثل هر سال در تالار وزارت کشور برای سالگرد شهیدان آقا مهدی و آقا حمید باکری مراسمی برگزار شده بود. محمدرضا زنگ زد و گفت: میای مراسم؟ گفتم: می‌آیم چطور؟ گفت: «حتما بیا سخنران مراسم حاج قاسم است» مقابل تالار باهم قرار گذاشته بودیم همه صندلی ها پر بود روی لبه یکی از سکوها جایی پیدا کردیم همان جا نشستیم. وقتی حاج‌قاسم داشت حرف هایش را جمع‌بندی می‌کرد محمودرضا یک مرتبه برگشت و گفت: «حاج قاسم فرصت سر خاراندن هم ندارد. این کت و شلواری را که تنش هست میبینی باور کن این را به زور قبول کرده که برای مراسم بپوشد والّا اینقدر هم وقت برای تلف کردن ندارد.» موقع پایین آمدن از پله ها به محمودرضا گفتم نمی‌شود حاج قاسم را از نزدیک ببینیم؟ گفت : «خجالت میکشم توی صورت حاج‌قاسم نگاه کنم بس که چهره اش خسته است.» محمودرضا خودش هم همین طور بود؛ همیشه خسته. پرکار بود و به پرکاری اعتقاد داشت. می گفت من یک بار در حضور حاج قاسم برای عده ای حرف می زدم که گفتم: «من اینطور فهمیدم که خداوند شهادت را به کسانی می دهد که پرکار هستند و شهدای ما در جنگ اینطور بوده اند. حاج‌قاسم حرفم را تایید کرد و گفت بله همینطور بود.»

ادامه مطلب
125