خاطرات شهدا

قلبش را پشت در خانه اش جا گذاشته... - راوی مهدی ایرانمنش

آفتاب نزده از خانه زد بیرون. همین طور آمد و نشست کنار راننده که بروند اهواز. از کرمان راه افتادند و دو سه ساعت بعد رسیدند به سیرجان. آن موقع بود که حرف دل فرمانده آمد سر زبانش. معلوم شد قلبش را پشت در خانه اش جا گذاشته و آمده. به راننده اش گفت: «دیشب شب ازدواجم بود.» . حاج آقا شما می موندید. چرا اومدید؟ . نه، جبهه الان بیشتر به من نیاز داره. به جای رخت دامادی، لباس رزم به تن آمده بود پشت خاکریز، توی سنگر، وسط میدان نبردی که آتش و خمپاره و گلوله از زمین و آسمانش، جای نقل ونبات را گرفته بود. تازه عروس خانه اش را از همان روزها سپرده بود به خدا. يقين داشت که خدا بیشتر از خود حاجی مراقب اوست.  

318
قلبش را پشت در خانه اش جا گذاشته...
318

راوی مهدی ایرانمنش
آفتاب نزده از خانه زد بیرون. همین طور آمد و نشست کنار راننده که بروند اهواز. از کرمان راه افتادند و دو سه ساعت بعد رسیدند به سیرجان. آن موقع بود که حرف دل فرمانده آمد سر زبانش. معلوم شد قلبش را پشت در خانه اش جا گذاشته و آمده. به راننده اش گفت: «دیشب شب ازدواجم بود.» . حاج آقا شما می موندید. چرا اومدید؟ . نه، جبهه الان بیشتر به من نیاز داره. به جای رخت دامادی، لباس رزم به تن آمده بود پشت خاکریز، توی سنگر، وسط میدان نبردی که آتش و خمپاره و گلوله از زمین و آسمانش، جای نقل ونبات را گرفته بود. تازه عروس خانه اش را از همان روزها سپرده بود به خدا. يقين داشت که خدا بیشتر از خود حاجی مراقب اوست.  

خاطرات عملیات والفجر۴

دو سه روزی از مرحله اول عملیات والفجر ۴گذشته بود، در ادامه عملیات، تپه های سید مشرف بر شهر پنجوین عراق،توسط بچه های گردان امام حسن.ع.‌به فرماندهی شهید حسن قربانی به تصرف لشگر مقدس امام حسین علیه السلام در آمد،صبح اول وقت ضدحمله و پاتک نیروهای بعثی با اجرای آتش سنگین موشکهای کاتیوشا،گلوله های خمپاره ۱۲۰،و آوردن تانک و نیروهای پیاده از پائین تپه سوم سید که دقیقا مشرف به شهر پنجوین عراق بود و بمباران عقبه توسط هواپیماهای سوپراتاندارد فرانسوی دشمن،شروع گردید،بواسطه انفجار موشکهای کاتیوشا تعدادی از درختان و علفزارهای اطراف آن،به آتش کشیده شده و دود ناشی از انفجارها و سوختن درختان به هوا برخاسته بود، نیروهای گردان به شدت نیاز به مهمات،آب،غذا،بیل و گلنگ وگونی،داشتند، همچنین تعدادی از بچه ها در جریان تصرف تپه های سید و آتش سنگین دشمن زخمی و بشهادت رسیده و باید در اولین فرصت با آمدن گردان قاطرریزه، این عزیزان بوسیله قاطر به پائین ارتفاعات منتقل میشدند،تقریبا سرتاسر منطقه عملیاتی و خصوص تپه های بلند آن، از درختان پوشیده شده بود،درگیری، تیر و تیراندازی و تبادل آتش بین نیروهای خودی با نیروهای بعثی و عراقی شروع شده،و نیروهای دشمن در تلاش بودند تا با استفاده از پوشش گیاهی و درختان منطقه و آتش پشتیبان،خود را به بالای تپه های سید برسانند،در این هنگام،پیامی با رمز بوسیله بی سیم اعلام گردید: گردان قاطره ریزه،با مین های عراقی که بصورت نامنظم و پراکنده در لابلای علف زارها و درختان پاشیده شده برخورد و قاطرها در پائین تپه ها،متوقف شده اند، از گردان خواسته شده بود،یک یا چندنفر نیرو به پائین تپه برای بردن قاطرها به بالا بفرستند، شهید محمدباقر بهرامی فرمانده گروهان یحیی با شنیدن این پیام، به پاخاست، او فردی بسیار نترس،زرنگ، فوق العاده شجاع و دانا بود،به سراغ یکی از درختان رفت،شاخه بزرگ و نسبتا قوی را شکست،و روی بی سیم به فرمانده گردان، برای رفتن و آوردن قاطرها اعلام آمادگی کرد! همه ما از این حرکت شهید بهرامی و شکستن شاخه درخت تعجب کرده بودیم! به من گفت: سید مراقب بچه های گروهان باش،بسم الله گفت: سوار بر آن شاخه و چوب شد،یاد دوران کودکی افتادیم که سوار چوبی شده و با آن در کوچه های خاکی بازی میکردیم،از بالای تپه به سرعت بطرف پائین تپه های سید حرکت کرد،فشاری که محمدباقر بر روی چوب وارد میکرد باعث میشد تا خطی روی تپه و سطح خاکی آن، ایجاد شود تا برای بالا آمدن با قاطرها،راه را نشانه گذاری کرده باشد! همه بچه ها دست به دعا شده بودند،مبادا شهید بهرامی با مین های سیدی سبز رنگ که دشمن در لابلای علفزارها و درختان بصورت نامنظم پاشیده، برخورد کند؟! به لطف خداوند متعال و دعای خیر همه بچه های گردان،چند ساعت بعد شهید محمدباقر بهرامی با دهها قاطر حامل مهمات، آب،غذا، و... به بالای تپه های سید رسید،فریاد الله اکبر و صلوات بچه ها،به پاس زحمات، رشادت، ایثار و فداکاری شهید محمدباقر بهرامی به آسمان برخاست،روحیه بچه ها با رسیدن تدارکات و پشتیبانی به شدت بالا رفت و بچه ها با مقاومت و ایستادگی خود،ضدحمله دشمن را دفع و خنثی کردند،  سپس مجروحین و شهدا با همان قاطرها به پائین تپه های سید انتقال داده شدند.  

ادامه مطلب
155
زنده زنده سوخت اما آخ نگفت

شهید آوینی: حسین خرازی نشست ترک موتورم بین راه، به یک نفربر پی‌ام‌پی برخوردیم که در آتش می‌سوخت فهمیدیم یک بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می‌سوزد! من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده‌ی خدا با بقیه همراه شدیم گونی سنگرها را برمی‌داشتیم و از همان دو سه متری، می‌پاشیدیم روی آتش جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می‌سوخت، اصلاً ضجه و ناله نمی‌زد! و همین پدر همه‌ی ما را درآورده بود! بلند بلند فریاد می‌زد: خدایا! الآن پاهام داره می‌سوزه! می‌خوام اون‌ور ثابت قدمم کنی! خدایا! الآن سینه‌ام داره می‌سوزه! این سوزش به سوزش سینه‌ی حضرت زهرا نمی‌رسه! خدایا! الآن دست‌هام سوخت! می‌خوام تو اون دنیا دست‌هام رو طرف تو دراز کنم! نمی‌خوام دست‌هام گناه کار باشه! خدایا! صورتم داره می‌سوزه! این سوزش برای امام زمانه! برای ولایته! اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت! آتش که به سرش رسید، گفت: خدایا! دیگه طاقت ندارم دیگه نمی‌تونم دارم تموم می‌کنم لااله الا الله خدایا! خودت شاهد باش! خودت شهادت بده آخ نگفتم! آن لحظه که جمجمه‌اش ترکید، من دوست داشتم خاک گونی‌ها را روی سرم بریزم! بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت حال حسین آقا از همه بدتر بود دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می‌کرد و می‌گفت: خدایا! ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟ ما فرمانده ایناییم؟ اینا کجا و ما کجا؟ اون دنیا خدا ما رو نگه نمی‌داره بگه جواب اینا رو چی می‌دی؟ زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم و هر طوری بود راه افتادیم. تمام مسیر را، پشت موتور، سرش را گذاشت روی شانه‌ی من و آن قدر گریه کرد که پیراهن و حتی زیر پوشم خیسِ اشک شد. شهید سردار حاج حسین خرازی: مسئولین مملکت ما چطور می‌خواهند جواب این خون‌ها را به خدا و مردم بدهند نمی‌دانم.

ادامه مطلب
719
پرکارها شهید می‌شوند

اسفند سال ۸۸ بود مثل هر سال در تالار وزارت کشور برای سالگرد شهیدان آقا مهدی و آقا حمید باکری مراسمی برگزار شده بود. محمدرضا زنگ زد و گفت: میای مراسم؟ گفتم: می‌آیم چطور؟ گفت: «حتما بیا سخنران مراسم حاج قاسم است» مقابل تالار باهم قرار گذاشته بودیم همه صندلی ها پر بود روی لبه یکی از سکوها جایی پیدا کردیم همان جا نشستیم. وقتی حاج‌قاسم داشت حرف هایش را جمع‌بندی می‌کرد محمودرضا یک مرتبه برگشت و گفت: «حاج قاسم فرصت سر خاراندن هم ندارد. این کت و شلواری را که تنش هست میبینی باور کن این را به زور قبول کرده که برای مراسم بپوشد والّا اینقدر هم وقت برای تلف کردن ندارد.» موقع پایین آمدن از پله ها به محمودرضا گفتم نمی‌شود حاج قاسم را از نزدیک ببینیم؟ گفت : «خجالت میکشم توی صورت حاج‌قاسم نگاه کنم بس که چهره اش خسته است.» محمودرضا خودش هم همین طور بود؛ همیشه خسته. پرکار بود و به پرکاری اعتقاد داشت. می گفت من یک بار در حضور حاج قاسم برای عده ای حرف می زدم که گفتم: «من اینطور فهمیدم که خداوند شهادت را به کسانی می دهد که پرکار هستند و شهدای ما در جنگ اینطور بوده اند. حاج‌قاسم حرفم را تایید کرد و گفت بله همینطور بود.»

ادامه مطلب
687