داشت با یکی از خانمها درباره هماهنگیهای تبلیغاتی و فرهنگی بحث میکرد اصلاً متوجه حضورم نشد
عادت مـان بـود؛ تـوی کوچـه و بـازار قـدم می زدیـم و باهـم صحبـت می کردیـم. به خاطر خانم های بدحجابی که از کنارمان رد می شدند معذب بود. برای همین خیلی سـرش را بالا نمی گرفت و اطراف را نگاه نمی کرد. محل کارش هم مراجعین خانـم زیـاد رفـت و آمـد داشـتند. یـک روز رفتـم دفتـرش. در اتـاق بـاز بـود. بیـرون ایسـتاده بودم و نگاهش می کردم. سـرش پایین بود و زمین را نگاه می کرد. گاهی هـم بـه نشـانه تایید سرش را تکان میداد داشت با یکی از خانمها درباره هماهنگیهای تبلیغاتی و فرهنگی بحث میکرد اصلاً متوجه حضورم نشد من هم صدایش نزدم منتظر ماندم تا صحبتشان تمام شود.