رفت داخل چاه. به برادرش گفت« وقتی من خوابیدم تو سر چاه رو با تخته بگیر تا تاریک بشه
آمده بود مرخصی. می خواستند داخل حیاط خانه شان چاه حفر کنند. من بودم و
علی و برادرهایش قرار شد یک چاه سه متری بکنیم. یک متر که رفتیم پایین، شد
مثل قبر .على دور از چشم مادرش رفت داخل چاه. به برادرش گفت« وقتی من
خوابیدم تو سر چاه رو با تخته بگیر تا تاریک بشه .»خیلی دلم میخواست بدانم
در آن قبر تنگ و تاریک و نمور چه میکند، ولی هر چه دقت کردم صدایی نشنیدم
یک ساعتی که گذشت مادرش آمد. پرسید« بچه ها چرا کار رو تعطیل کردید؟ پس علی
کجاست؟! »تخته روی چاه را که دید به شک افتاد جلو رفت و بَرش داشت. رنگ به
صورتش نماند و اشک توی چشم هایش حلقه زد. گفت« علی پسرم! این چه کاریه
میکنی؟!» طاقت دیدن این لحظه را نداشت. منتظر جواب على نماند و برگشت داخل
اتاق.
گفتم« چرا این کار رو کردی علی؟ دل مادرت رو شکستی! »گفت« همیشه دلم میخواست تا زنده م یه بار قبر رو تجربه کنم. ببینم چه جوریه؟ آماده بشم و ترسم بریزه! خودمون نریم می برندمون .رفتم ببینم وقتی توش می خوابم چه حالی میشم.»
گفتم« چرا این کار رو کردی علی؟ دل مادرت رو شکستی! »گفت« همیشه دلم میخواست تا زنده م یه بار قبر رو تجربه کنم. ببینم چه جوریه؟ آماده بشم و ترسم بریزه! خودمون نریم می برندمون .رفتم ببینم وقتی توش می خوابم چه حالی میشم.»