logo
خاطره شخصی شهید علی نوری ممبینی

گفت «فعلا نمی خوام پرستاری بخونم. پشیمون شدم.»

روایت از پدر شهید

رفته بود برای آزمون ورودی رشته پرستاری امتحان بدهد. آن موقع این رشته داوطلب زیاد داشت. قبول شده بود و برگشته بود روستا تا خبر قبولی اش را به مان بدهد. از خوشحالی روی پا بند نبود. چند روز بعد به امید پرستار شدن، ساک و وسایلش را جمع کرد و رفت. ذوق و شوقش برای قبولی خیلی طول نکشید؛ سرِ سه روز برگشت. ما که به این زودی منتظرش نبودیم غافلگیر شدیم. گفتیم «چی شد؟ نرفته برگشتی که؟!» گفت «اون جا جای من نبود. نه از حجاب خبری بود و نه از رعایت محرم و نامحرم . این طوری بگم ، اون جا اصلا جای درس خوندن نبود.»گفتم «حالا می خوای چیکار کنی؟ برنامه ت چیه؟» گفت «فعلا نمی خوام پرستاری بخونم. پشیمون شدم.» چند وقت بعد رفت امتحان دانش سرا شرکت کرد. قبول شد و همان جا توی دانش سرای مسجد سلیمان ماندنی شد.
ایتا