اومدم اول خودم رو درست کنم، بعد بقیه رو
روایت از همسر شهید
از جبهه برگشـته بود. می گفت «حالا که جبهه رو داریم نباید از پشـت جبهه
غافل بشـیم. اگه نیرو های پشـت جبهه خراب بشـن دیگه کسـی نمی یاد بجنگه.
جبهه نیـروی خودسـاخته می خـواد.» از جبهـه آمـده بـود بـرای جنـگ بـا
نفـس. می گفـت «اومدم اول خودم رو درست کنم، بعد بقیه رو.» شب، کاغذی از
جیبش درآورد. علامت زد و گذاشت کنار. گفت «خانوم! بیا بشین این جـا باهـات
کار دارم.» کاغـذ را نشـانم داد. گفـت «تـا الآن ایـن کاغـذ رو دیـده
بـودی؟» گفتـم «نـه، چـی هسـت؟ چـرا این قـدر خط خطیـه؟» گفت «نامـه عملمه.
حسـاب و کتـاب کارامـه. می خـوام حسـابش رو داشـته باشـم، بدونـم صبـح
تـا شـب دل چنـد نفـر رو شکسـتم. بـا چنـد نفـر خـوب بـودم. چـی کار کردم،
چـی کار نکردم.
همه ش رو این تو می نویسم. گفتم به تو هم نشون بدم شاید خوشت بیاد و برای خودت درست کنی.»
همه ش رو این تو می نویسم. گفتم به تو هم نشون بدم شاید خوشت بیاد و برای خودت درست کنی.»