فاصلـه ی راضـی کردنـش تـا شـهادت یـک روز هم نشد.
قبـل از عملیـات کربـلای 5 بـود. بچه هـا دور هـم جمـع بودنـد کـه یک دفعـه
سـر و صدایـی بلنـد شـد. صـدا، صـدای سـید قـادر بود. جـوش آورده بـود و
با یکـی از بچه بسیجی ها بگو مگو می کرد. پادرمیانی کردیم و قضیه ختم به
خیر شد. حـالا یکـی بایـد می آمـد و وجدانـش را آرام می کـرد. بـه خودش
لعنت می فرسـتاد که این چه کاری بود کردی؟ فردا کی مرده و کی زنده؟ چطور
می خوای جواب بدی؟ آخر سـر تصمیم گرفت برود و آن بسـیجی را پیدا کند. به هر
که می رسـید سـراغش را می گرفت. دیگر داشـت کلافه می شـد که پیدایش کرد.
بهش گفته بود «ما بچه سـیدا زود جـوش میاریـم و زودم پشـیمون می شـیم.
بـرادر! شـما مـا رو حـلال کـن. مـن اشـتباه کـردم، نفهمیـدم.» دسـت
انداختـه بـود گردنـش و بـوس و مـاچ و طلـب حلالیـت. خلاصـه از دلـش
درآورده بـود. فاصلـه ی راضـی کردنـش تـا شـهادت یـک روز هم نشد.