خـودش هـم جلـوی چشـم مان پیراهنـش را درآورد و همـراه بچه هـا روی خاک هـا و سـنگ ها سـینه خیز رفت.
روایت از عباس باقری
پاک سـازی منطقـه ناامـن نصرت آبـاد برای مـان مهـم بـود و از آن مهم تـر امنیـت مـردم. یـک شـب چنـد نفـر از بچه هـای نگهبانـی بـدون اجـازه پسـت را تـرک کـرده بودنـد. محمـود وقتـی فهمیـد، دسـتور داد نیروهـا را بـه خـط کنیـم. بـه همـه گفـت بـدون پیراهـن روی زمیـن سـینه خیز برونـد و غلـت بخورنـد. خـودش هـم جلـوی چشـم مان پیراهنـش را درآورد و همـراه بچه هـا روی خاک هـا و سـنگ ها سـینه خیز رفت.
نفهمیدیـم چـرا؟ ولـی طاقـت دیـدن فرمانده مـان را در آن وضعیـت نداشـتیم. خودمان هم آماده شدیم و سینه خیز رفتیم. تنبیه که تمام شد، پاسدارها دورش جمع شدند و دلیل کارش را پرسیدند. گفت «وقتی بچه ها رو توی اون وضع دیدم یـه لحظـه حـس کـردم از روی نفـس و خواهـش دلـم دارم جریمه شـون می کنـم؛ به خاطر همین اول خودم رو تنبیه کردم تا خدای نکرده مغرور نشم.» رفتـار آن شـبش بـه انـدازه یک دوره آموزشـی برای مان درس داشـت؛ درس اخلاق و جوانمردی.
نفهمیدیـم چـرا؟ ولـی طاقـت دیـدن فرمانده مـان را در آن وضعیـت نداشـتیم. خودمان هم آماده شدیم و سینه خیز رفتیم. تنبیه که تمام شد، پاسدارها دورش جمع شدند و دلیل کارش را پرسیدند. گفت «وقتی بچه ها رو توی اون وضع دیدم یـه لحظـه حـس کـردم از روی نفـس و خواهـش دلـم دارم جریمه شـون می کنـم؛ به خاطر همین اول خودم رو تنبیه کردم تا خدای نکرده مغرور نشم.» رفتـار آن شـبش بـه انـدازه یک دوره آموزشـی برای مان درس داشـت؛ درس اخلاق و جوانمردی.