logo
خاطره شخصی شهید محمد باقر رادمرد

برایـش جـا انداختـم؛ یـک تشـک و پتـوی نـرم. نخوابیـد. رفـت کنـار اتـاق و بـه پتـوی نازکـی کـه آن جـا پهـن بـود اشـاره کـرد و گفـت «مـن این جـا می خوابـم.»

روایت از محمدعلی هیهات

معاونـش بـودم. برعکـس مـن، خانـواده اش منطقـه نبودنـد. می خواسـتم با خودم ببرمـش خانـه. گفتـم «حاجـی! خونه م نزدیک مقر تیپه. افتخار بدید یه امشـب رو در خدمت تون باشیم.» راضـی نمی شـد، آن قـدر اصـرار کـردم تـا بالأخـره قبـول کـرد. بعـد از شـام، برایـش جـا انداختـم؛ یـک تشـک و پتـوی نـرم. نخوابیـد. رفـت کنـار اتـاق و بـه پتـوی نازکـی کـه آن جـا پهـن بـود اشـاره کـرد و گفـت «مـن این جـا می خوابـم.» گفتـم «حاجی چرا اون جـا؟ براتـون جـا انداختم!» گفت «همین خوبه! راحتـم.» گفتم «این جوری که خیلی بد می شه. نمی تونید راحت بخوابید.»
راضـی نشـد. گفـت «مـا مـرد مبارزه ایـم، نـه مـرد راحتـی و آسـایش! عـادت کنیـم بـه تن پروری دیگه حریف خودمون نمی شیم.»
ایتا