اجازه بدید خودم محوطه رو تمیز کنم. این جوری حس می کنم هرچی بدی دارم همراه این خاک ها روفته می شه و می ره
آفتـاب بـالا آمـده بود و سـکوت آرامش بخشـی بر محوطه سـایه انداخته بـود. راهم را گرفتم و رفتم سمت ساختمان. از دور دیدم یکی تا کمر خم شده و اطراف ساختمان را جارو می زند. گفتم «هر کی هست خدا خیرش بده، این جا یه آب و جاروی حسابی لازم داشـت.» نزدیک تـر کـه شـدم، از بیـن گـرد و خاکـی کـه بلنـد شـده بـود ابراهیـم را دیدم. دهانم از تعجب باز ماند. گفتم «حاجی! شما چرا این کار رو می کنید؟ بدید به من خوب نیست کسی شما رو این طوری ببینه!» و به زور جارو را از دستش گرفتم. ناراحت شد. گفت «اجازه بدید خودم محوطه رو تمیز کنم. این جوری حس می کنم هرچی بدی دارم همراه این خاک ها روفته می شه و می ره.» گیج حرف هایش شده بودم و چیزی برای گفتن نداشتم. جارو را به دستش دادم و رفتم. آن روز گذشت و روزهای دیگر پشت سر هم آمدند و رفتند، اما ابراهیم سر حرفش ماند. هر روز صبح که از خواب بیدار می شـد، یک راسـت می رفت سـراغ نظافت. تا همه خواب بودند کل محوطه را می شست و جارو می کرد.