خاطرات شهدا

خدایا به حق این خوبان ما رو هم خوب کن - راوی خوبان

بیشتر وقتها دیر می رسید. معلمش شاکی شده بود. مادرش را خواستند، او هم خبر نداشت. قرار شد پاپی اش شوند. دیدند موقع اذان که می شود به دو می رود مسجد محمودیه، اذان را می گوید، نمازش را به جماعت می خواند و بعدهم دست هایش را بلند می کند برای معلمها و... دعامی کند و باز به دو برمی گردد مدرسه. بیشتر اوقات هم از دیوار می پرید توی حیاط مدرسه. فردا معلمش سرصف، جلوی همه دست حسن را گرفت و گفت «خدایا به حق این خوبان ما رو هم خوب کن.»

684
خدایا به حق این خوبان ما رو هم خوب کن
684

راوی خوبان
بیشتر وقتها دیر می رسید. معلمش شاکی شده بود. مادرش را خواستند، او هم خبر نداشت. قرار شد پاپی اش شوند. دیدند موقع اذان که می شود به دو می رود مسجد محمودیه، اذان را می گوید، نمازش را به جماعت می خواند و بعدهم دست هایش را بلند می کند برای معلمها و... دعامی کند و باز به دو برمی گردد مدرسه. بیشتر اوقات هم از دیوار می پرید توی حیاط مدرسه. فردا معلمش سرصف، جلوی همه دست حسن را گرفت و گفت «خدایا به حق این خوبان ما رو هم خوب کن.»